|
![]() [ سه شنبه دهم اسفند 1389 ] [ 20:25 ] [ moniX✿ ]
پ.ن : مرده شوره این دانشگاه تخمی تخیلی ما رُ ببرن با کلهم اجمعین ِ آدمای توش ... ینی ریدم به این دانشگاه بی درُ پیکر :| :| پ.ن : دیدمش ... همچین که خودش تعریف می کرد داغون نبود بنده خدا ... تازه لپشم یه چال کوچمولو داره ... دوستش می دارم :ایکس پ.ن : توصیه می کنم نیشتُ ببندی دوست ِ عزیز :دی پ.ن : هفتۀ دیگه امتحانا شرو میشه من هنو هیچ گهی نخوردم ... پاشم برم ببینم می تونم این ترم کوفتیُ بحذفم یا نه ... نیس خیلی حالم خوبه که بتونم تا قزوین برم آخه :| [ چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391 ] [ 18:38 ] [ moniX✿ ]
نمی دونم چرا یه آدم این همه باید خالی ببنده ... باو خٌ مگه کسی مجبورت کرده وقتی از چیزی خبر نداری راجبش بحرفی مردک !!! یارو حتی تولد دوستشم یادش نیس اونوق اومده می گه من فلانی رُ مثه کف دستم میشناسم زااااااااااااااااااااااااااااااااارت بدم میاد از این آدما ... انقد که دلم می خواد رو همشون بالا بیارممممممممممم [ چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391 ] [ 18:21 ] [ moniX✿ ]
میگه حرفای قبلی رُ فراموش کن ... میگه دوستیم ... میگه می خوای بیایم دنبالت بریم بیرون آبُ هوات عوض شه ؟ میگه بهت فک می کنم هر شب ... میگه می خوام باهاش کنار بیام ... میگه ... میگه ... میگه اما من ... من دیگه دلم تنگ نمیشه ... دیگه تُن تُن نمی زنه قلبم وقتی نیس ... دیگه نگران نمی شم ... حتی دیگه گریمم نمی گیره ... به قول مامانم شاید قلبم یخ زده ... نمی دونم ... [ چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391 ] [ 18:15 ] [ moniX✿ ]
پ.ن : عصبانی بودم ... خیلی زیاد پ.ن : دنبال کارای یونی نرفتم هنو ... حالا می خوای اسمشُ بزار گشادی یا هر چیزه دیگه ای که دلت می خواد خُ حوصله ندارم پ.ن : می خوام یکیو ببینم ... واقعا نمی دونم با دیدن این آدم امیدی زنده میشه توم یا نه ... البته خیلی ام مهم نی پ.ن : اصلا نمی دونم حرفاش راسته یا داره عین بقیه یه مشت ..س شر تحویلم میده ... دیگه واقعا نمی دونم کی راس میگه کی دروغ ... دیگه حتی حرفای خودمم باور ندارم [ چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391 ] [ 15:32 ] [ moniX✿ ]
هوووووووف ... نمی دونم این کارای من چه معنی ای داره جز تعریف مجسمِ واژۀ دیوانگی یهو عصبی می شم ... قاط می زنم می گم دیگه با من حرف نزن ... اصلا همین الان شمارمُ از تو گوشیت دِل کن از این به بعد دیگه دوستی به اسم مونا نداری فَییدی ؟ بعد که طرف می افته به معذرت خواهی و پی پی خوری اصلا یادم میره واسه چی یهو هاپو شدمُ پاچشُ گرفتم ... والللاه اصلا این بشر موجودیست در نوع ِخود بی نظیر ... خودمُ میگما ... به قول هُلدن : من دیوونم .. به خدا که من دیوونم :| [ دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391 ] [ 8:6 ] [ moniX✿ ]
می دونی ... همیشه واسم نوشتن سَخ بوده ... خیلی سخت ... واسه همین هیچ وقت تا مجبور نشم نمی نویسم ... تا وقتی که واقعاً کم نیارم نمی نویسم ... اما وقتی می نویسم ... خالی می شم ... خالی ِ خالی ... خالی از همه چی ... حتی زندگی خب می دونی الان چن وقته که دیگه نوشتنم منو آروم نمی کنه ... مثل گریه کردن ... مثل تکرار هزار بارۀ یه آهنگ نمی دونم ... نمی دونم بازم می تونم مثل قبل بشم یا نه ... نمی دونم می تونم ادامه بدم یا نه ... نمی دونم راسی می دونی افتضاح یعنی چی ؟ افتضاح یعنی وقتی که ببینی یکی تو رُ امیدُ انگیزش می دونه در حالیکه تو حتی نمی دونی امید یعنی چی ؟ خخخخخخخخخخخ افتضاحه نه ؟ ... فعلا همین [ یکشنبه سوم اردیبهشت 1391 ] [ 9:7 ] [ moniX✿ ]
می دونی زندگی بدونِ نت واسم معنی نداره ... این 13-14 روزم که دُرُس حسابی نمی تونم بیام نِت (شاید 4-5 روز یه بار ) واسم عذاااااااااااااابِ ... باز خدا رُ شُکر یکی هَس باهاش بحرفم وگرنه رسماً خُل می شدم ... باید بگردم دنبال یه هدف ... اینجوری نمیشه زندگی کرد ... فقط باید یادم باشه دوباره آدما رُ یه عنوان هدف انتخاب نکنم ... باید یادم بمونه که هیشکی قابل اتکا نیس ... هیشکی قابل اعتماد نیس ... باید سعی کنم اینبار دیگه یادم بمونه ... باید سعی کنم
[ پنجشنبه سوم فروردین 1391 ] [ 18:23 ] [ moniX✿ ]
دلم می خواد هیچ وقت لحضۀ سال تحویل نرسه ... دلم می خواد همین الان زمان متوقف شه ... دلم می خواد هیچ وقت این تعطیلات کوفتی تموم نشه ... دلم می خواد دیگه هیچ وقت رنگ اون دانشگاه گند و گهُ نبینم ... نه به خاطر اینکه خیلی داره بم خوش می گذره اینجوریااااا ... نه ... فقط سعی دارم بین بد و بدتر بدُ انتخاب کنم ... با تمام وجود ازت متنفرم 90 ... دلم می خواد روت بالا بیارم ...
[ دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390 ] [ 16:15 ] [ moniX✿ ]
6 روز پیش دایی علیرضا و آنیتا مرد ... به خاطر گرفتکی 2 تا از رگای قلبش ... مشکل قلبش دقیقاً مثل مریضی قلب من بود ... با این تفاوت که اون از جراحی قلبــِ باز می ترسید ... من نمی ترسم ... یعنی میترسیدم اما دیگه نمی ترسم ... می دونی ... نبودن کسی که دوست داشته باشه زیادم بد نیست ... حد اقلش اینکه می دونی کسی منتظر برگشتت نیست و می تونی راحت تر تصمیم بگیری ... خب من تصمیممُ گرفتم ... من دیگه از مرگ نمی ترسم ...
[ شنبه بیست و هفتم اسفند 1390 ] [ 14:57 ] [ moniX✿ ]
|
||
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||